... . گاه خسته و سربزير دلت نمیخواهد به خانه برگردی، میروی، قدم میزنی، بیجهت، بیحرف، بعد يکباره پياله کج میشود ستاره از لبِ لرزيدهی آسمان میافتد میشکند، میميرد.
نه آسمانِ تشنهی برفآلود، بیتفاوت وُ نه ماهِ ساکتِ قصهگو، مقصر است! پردهها را ببند پنجرهها را ببند رخسارِ خسته از فهمِ هر آشنا بپوش، به کسی هم چيزی نگو، نه در، نه ديوار و نه آينه! ... "علی صالحی"