تبليغاتX
جایی پشت لبخندها...

شاد باشد برایت تمام لحظاتی که زار می زند دل من حتی...

به خدا هنوزم دلم گرفته،دوست دارم داد بزنم!بگم آره من عاشقم،دیوونم،سر به هوام،اصلا" من هیچی نیستم،هیشکی نیستم!چرا دعا نمی کنی بیام پیشت؟اصلا" تو می دونی بعد رفتنت من چی کشیدم!به اندازه ی یه عمر پیر شدم،شکستم،خرد شدم...له شدم.تو حق نداشتی بری دیوونه!میفهمی!!؟

هنوزم شب که می شه قاب عکست رو بر می دارم و کلی باهاش دردودل می کنم.هنوزم وقتی بهت زل می زنم چشمای معصومت رو می بندی و لبخند می زنی!هنوزم دست و پاهام می لرزه وقتی از تو قاب عکس نگام می کنی!!

خیلی واسم دعا کن!بغضم گرفته که بشکنه،نفسم گرفته که بند بیاد،دلم تنگه که وا نشه،تو هم که رفتی...چرا جواب سلامم رو نمیدی!؟چرا تو خونه ی جدید این قدر بی وفا شدی!؟هنوزم جمعه ها یه گل سرخ واست میارم و تو می بینی که لباس مشکی تنمه!نگاه کن!خونه ی کناریت هنوز خالیه...راستی اگه همسایت بشم جواب سلامم رو میدی!!؟ 

+ تاريخ شنبه 15 تیر1387ساعت 19:21 نويسنده آســمون |

 

 

اندیشه ام را

شب و روز پر می کنی از خود

من در تنهایی

جای بیرون از این جهان، تو را به پیشواز می آیم

تا زندگی و مرگم را به دست خود گیری.

دلم چو آفتاب پگاه

خیره تو را می نگرد.

تو بلندی، هم چون گستره آسمان

من پستم، هم چون دریای بی کران

تو را آرامشی ابدی است

مرا بی قراری ازلی

با این همه، جایی در افق دور دست

به یکدیگر پیوسته ایم.

+ تاريخ شنبه 18 خرداد1387ساعت 14:52 نويسنده آســمون |

  من آمده بودم که ببازم،اصلا" باید می باختم!زندگی کم ارزش تر از آن بود که من بسازم و تو بسوزی!شاید اگر من می باختم تو هرگز نمی سوختی...

زمان سال هاست به نیستی لحظه های با تو عادت کرده است.نگاه کن!دیگر حتی ثانیه ها هم سکوت مرا "هو" نمی کنند.قلب زمان یخ زده است!

خوب یادم هست روز تولد شب بود که تو رفتی.من مهمان داشتم!دست هایم سست شده بود،پا هایم می لرزید. همه مضحکانه به من می خندیدند و من در عوض،سکوت را با گریه می آمیختم و بغض هدیه می دادم.!ناگهان خیس ترین معجزه ی عشق از چشمانم فرو باریدو باز همه می خندیدند...

وقتی آمدی من رفته بودم،سوخته بودم،ساخته بودم،باخته بودم،نه به تو برای تو...و تو هرگزنفهمیدی چرا  باختم!بعد تو ماندی و کمی دلتنگی،شاید هم یک دقیقه سکوت!من هنوز به تو افتخار می کنم...

+ تاريخ سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 0:58 نويسنده آســمون |