تبليغاتX
جایی پشت لبخندها...

شاد باشد برایت تمام لحظاتی که زار می زند دل من حتی...

     

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق

خنده و بيم و اميد


نوروز مبارک

+ تاريخ پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 20:20 نويسنده آســمون |

پسرک ٬خیلی بیمار بود. غمگین و تنها با چشمهای درشت سیاه کز می کرد٬مثل یک گربه ی پیر ٬پشت پنجره می نشست. یک سال را اینطور گذرانده بود٬یک سال بزرگ و طولانی را . و پشت پنجره هیچ چیز تازه نبود.

ـ هف کلاغ: هش کلاغ ٬ نه کلاغ ٬ صد کلاغ.. مامان! بعد از هش باید بگم صد؟

ـ نه مادر٬ باید بگی نه٬ ده٬ یازده..

ـ خب! نه کلاغ٬ ده کلاغ ٬ صد کلاغ..

همسایه ها می گفتند او خیلی زود می میرد. دلشان هم می سوخت اما نمی توانستند کاری بکنند. به همه ی بچه ها از پایین تا بالا سپرده بودند که با او بازی نکنند. چاره یی نبود.

ـ مرضش خطرناکه. می فهمی؟ اگه توی صورتت نفس بکشه توام مریض می شی. اونوقت آقا هاشمی میاد دو تا آمپول بهت می زنه.

اگر پول داشتند می رفتند. می رفتند جای دیگر. بعضیها هم رفتند. دو اتاق طبقه ی سوم٬دست راست٬ خالی مانده بود.

روزهای آخر دی بود. نه٬ شاید زودتر. برف بزرگ هم آمده بود. هیچکس نمی دانست خوشحال است یا غمگین.یکی می گفت:« خیلی خوب است.» همه می گفتند «بله». یکی می گفت: «چقدر بد ». همه سرشان را تکان می دادند. فرنگیها و ارمنیها خوشحال بودند. کاج می خریدند و می بردند منزل. روبان و گل و زرورق به آن می بستند و تویش چراغ روشن می کردند.

صبح بود و پسرک از پشت پنجره ٬حیاط همسایه ها را می پایید.

ـ بازم گربه سیاهه اومد با گربه سفیده دعوا کنه!

دست راست٬ منزل یکی از همین ارمنیها بود. صبح روز عید بود٬ عید خودشان. می خندیدند٬حرف می زدند و سر و صدا می کردند. پسرک گاهی لبخند می زد. بر می گشت و به مادر نگاه می کرد. اگر چشمشان به هم می افتاد مادر می خندید.

ـ مامان! ببین خونه ی سرکیس چه خبره. معرکه قشنگه. یه درخت کاشتن وسط اتاق.

مادر سرش را بلند کرد  و توی نگاه پسرک لبخند زد.

ـ امروز عیدشونه. بایدم خوشحال باشن و آهسته گفت: برفم که اومده ٬برا اونا سال خوبیه.

ـ مامان! مام عید داریم؟

ـ آره مهران! مگه میشه کسی عید نداشته باشه؟ اون کفش قرمزا یادته؟ پارسال عید برات خریدم دیگه.

ـ کی عید میشه؟ عید ما٬ مامان؟

ـ تقریبا" دو ماه دیگه. شیش تا ده روز که بشمری.

ـ یکی٬ دو تا٬ سه تا٬ چار تا٬ هف تا٬ صد تا٬ ... مامان! شیش کجاست؟..


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 20:28 نويسنده آســمون |

به نام تو

بین تیتر روزنامه ها دنبالت گشتم نبودی! زیر بارون زیر چترم نبودی! بین سر مشقای کودکی خبری از تو نبود . نمی دونم چرا خانوم معلم تو رو سر مشق نداده بود!؟ بین کنجکاوی های کودکانه چرا سؤالی از تو توی ذهنم نبود؟..

_خٌب همین؟ این بود نامه ی عاشقانت؟ گرفتی مارو؟ بیست سؤالی راه انداختی؟  نه اسمی، نه دوسِت دارمی..

ببینم ،طرف مذهبیه؟! بازم تو راه دست شوییت گرفت رفتی مسجد تور پهن کردی؟ آخه بیچاره با همه آره با...

حالا ول کن این حرفارو ، بلَخرِه آقازاده، این جمعه رضایت میدن ببینیمشون ؟

-     نه بابا طرف سوسوله! جمعه ها اجازه خروج نداره!

-     چی شد؟ تو که می گفتی جمعه ها میری پیشش؟ نکنه این یارو فرشته ای، پری ای..  بابا اصلا ً بی خیال این حرفا. یا این هفته میاریش یا ما میایم میبینیمش! خوبه؟

اصلا ً همین الان زنگ بزن بهش باهاش قرار بزار! بزن دیگه!! به خدا شرط می بندم شمارشم نداری!! خاک تو سرت. نکنه زنگ می زنی خونشون،آره؟

چه رمانتیک.اول با مامان حرف می زنی بعد با خودش!! چند بار بهت گفتم بیا با این پسر دوست شو! رفتی این عتیقه رو گیر آوردی!..

-اصلنم عتیقه نیست! این جمعه میاد! یعنی میارمش! قرارمون کی؟کجا؟

-آفرین!! این شد یه حرف درست و حسابی. همین جمعه، کافی شاپ خودمون!بگو تیپ بزنه بیاد بچه ها همه هستن!ضایع نکنه!!

- الو.. سلام! چند بار زنگ زدم نبودی! پیغام گذاشتم، زنگ نزدی!!

بچه ها خیلی کلید کردن می خوان ببیننت! دیگه نمیشه پیچوندشون! مجبور شدم باهاشون قرار بزارم!!!

آدرس و بنویس!"یه جایی پشت لبخندها یه آسمون ِ درست مثل آسمون تو، پاک و مقدس، یه خورشید داره که از هر کی بپرسی نشونت میده. بالای کافی شاپ یه ستارس! " اسم کافی شاپ و نوشتی؟ بچه های202

بیا! منتظریم....

 

 

+ تاريخ جمعه 9 اسفند1387ساعت 0:26 نويسنده آســمون |