تبليغاتX
جایی پشت لبخندها...

شاد باشد برایت تمام لحظاتی که زار می زند دل من حتی...

ساحر بزرگ،سحرگاهان به دیدنم آمد.

او با لباس ساده ی سپید و ریش سیاه کوتاه و چشمان عمیق و غمگینش چیزی بیش از یک شاعر جوان هندی نشان نمی داد.

من به مرد صبح بخیری گفتم و پرسیدم که او_غریبی در آستان صبح_از من چه می خواهد!

و مرد جواب داد:من_هیچ نمی خواهم.به دیدنت آمدم که خواسته بودی!

و آرامش در کلام ما بود.

با خود گفتم که او بی شک یک شاعر جوان هندی است."شاعر هندی سحرگاهان برای من چه آورده است؟"

پرسیدم:چه کسی گفت به دیدار من بیایید؟در این شهر تنها منم که شاعر نیستم.

ساحر جواب داد:مگر مرا نخواسته بودی ای مرد؟مگر نمی گفتی که ای کاش یک روز صبح بیایم تا با من از تمامی روزسخن بگویی؟

به یاد آورده و آرام گفتم:آیا شما...شما همان ساحر بزرگ نیستید؟

گفت:آری منم؛اما عجب،که تو خدای رویای خود را نمی شناسی.

برخاستم و سر فرو اوردم و از زیر چشم،آنگاه،او را چون ساحری بزرگ نگزیستم،نه چون شاعری هندی.

در آن صورت سیاه،دیدگان ساحر بزرگ،الماس بود.

گفتم:زمین مفروش است ای ساحر،بنشینید!آن روز در انتظار،شب شد،ای ساحر نیامدید.

الماس نگاهش چون زورقی سپید بر آب نشست.

گفت:اما عاقبت آمدم،و این تو را بس نیست؟

گفتم:افسوس ای ساحر!"هرگز نیامدن" از "آنی دیرآمدن" بسیار خوب تر است. ای کاش هرگز نیامده بودی.

واو،ساحر بزرگ،گریان گفت:اینک آمده ام و برای تمام دیر آمدن ها از من چیزی بخواه ورای آنچه همیشه خواسته بودی!

گفتم نه ای مرد!روزگاری طلبت کردم که در قلعه ی سنگساران اسیر دیوها بودم.

روزگاری خواستمت که در نخستین خان سفر به اسارت رفتم .

روزگاری که در حصار جادوی زنی بودم.

روزگاری که هر ذره ام ازخواستنی بزرگ لبریز بود.

روزگاری دراز خواستمت ای ساحربزرگ... نیامدی!

ساحر دست بر دیدگانش نهاد و بر فرش کهنه ی من زانو زد و گریان گفت:ای مرد،جبران خواهم کرد.بگذار که با بخششی بزرگ دمی شادمان شوم.

گفتم:نه ای مرد! برای جبران هم زمانی بود،گذشت. برای بخشش نیز..

برخاست،خاموش.             

و صدای پای او را نشنیدم که می رفت.

زن،با طعام صبح در برابرم ایستاد. پرسید: این غریبه که بود که نیامده بازگشت؟

و با صدایی ناآشنا شنید:او یک جوان شاعر هندی بود؛اما شعری به یاد نداشت بخواند..

+ تاريخ چهارشنبه 25 دی1387ساعت 13:32 نويسنده آســمون |

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.


دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
+ تاريخ یکشنبه 1 دی1387ساعت 21:57 نويسنده آســمون |