|
شاد باشد برایت تمام لحظاتی که زار می زند دل من حتی...
|

زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید.
زلیخا بر بلندای قصه رفت وگفت: رونق این قصه همه از من است،این قصه بوی زلیخا می دهد! کجاست زنی که چون من شایسته ی عشق پیامبری باشد،تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود!
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت:بس است زلیخا،بس است.از قصه پایین بیا،که این قصه اگر زیباست،نه به خاطر تو،که زیبایی همه اش یوسف است.
زلیخا گفت:من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه است. عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.
قصه گفت: نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی. تو همانی که بر عشق چنگ انداختی. تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی. تو آمدی قصه بوی خیانت گرفت.بوی خدعه و نیرنگ،از قصه بیرون برو تا یوسف بماند و راستی و زلیخا از قصه بیرون رفت...
خدا گفت زلیخا برگرد که قصه ی جهان،قصه ی پر زلیخاست و هر روز هزارها پیرهن پاره ی می شود از پشت. اما زلیخایی باید، تا یوسف،زندان را بر او بر گزیند و قصه را و یوسف را زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد....
این ها فقط یک خط خطی ساده هستند که فعلا" شیرینند و البته چون خاطره هستند به گمانم بهتر باشد که آن ها را هیچ گاه خط نزنی...
من تا امروز هیچ گاه باور نکردم که یک خط خطی ساده بتواند حرف بزند! لحظاتمان این روزها عجیب بوی خاطره می دهند،ولی عجیب تر آن که خط خطی های ساده ی من فریاد می کشند!گوش کن!می شنوی!!؟
خط خطی هایم را که می خوانی به گمانم یادت برود سمت آن فرشته ی مظلوم،که نامش را وقف یک زمینی دلتنگ کردی!بیچاره فرشته!!!
شاید هم خیالت رفت طرف آن بالکنی که برایت حکم یک دریچه داشت، رو به آسمان و به وسعت ماه! آن موقع اگر آسمانت ابری نباشد،خیالم را می بینی که در گوشه یی از ماه،چشمانت را به انتظار ایستاده است! به من نگاه کن! خیالم هر کجا برود باز می شود سراغش را از تو گرفت...
من به تو اطمینان می دهم عصر آهن و سنگ تمام شده باشد! این روزها تفنگ ها هم به جای سرب غنچه شلیک می کنند! دیگر هرگز نخواهیم شنید که فلان گل قربانی فلان پاییز از خدا بی خبر شده است! البته این که عمر گل کوتاه است سرنوشت ما آدم هاست! خط خطی هایم را خط نزن...
اوایل آشناییمان که یادت هست!؟بگذار از پایان هم ننویسم که پایان چیزی جز نمود عظمت اندیشه های یک انسان نیست!ما هرگز به اندازه ی یک پایان دردناک کوچک نخواهیم شد...