خداجون ! متشکریم که چشم دادی بهمون
واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت
مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دوزدن
واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت
آخ که شکرت ای خدا
واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست
به ساختنش نمیزدی ؟
خداجون ! ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما
تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم
خداجون ! مرسی از این دلی که تو سینه مونه
می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم
آخ که شکرت ای خدا
واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست
به ساختنش نمیزدی ؟
+
تاريخ یکشنبه 30 تیر1387ساعت 22:56
نويسنده
آســمون

|
باز می گردم. همیشه باز می گردم.
مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغازی بپنداری یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم.
مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.
باز می گردم; همیشه باز می گردم.
من روان دائم یک دوست داشتن هستم...
+
تاريخ یکشنبه 30 تیر1387ساعت 3:30
نويسنده
آســمون

|
من اینجا در اتاقم بس دلم تنگ است...
و هر سازی که می بینم٬ بد آهنگ است..
بیا ره توشه برداریم٬
قدم در راه ِبی برگشت بگذاریم..
ببینیم آسمانِ هر کجا٬
آیا همین رنگ است؟!...
+
تاريخ پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 20:2
نويسنده
آســمون

|
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز ٬آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد٬آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح٬ بی درنگ٬آسمان از روی زمین برم دارد. یا لااقل همچون قارون٬زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.
اما.. نه٬ من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را! من یک"متوسط" بی چاره بودم و ناچار ٬محکوم که پس از ان نیز "باشم و زندگی کنم" . نه٬ باشم و زنده بمانم. و در این وادی "حیرت" بر هول و بیهودگی سرشار٬ گم باشم. و همچون دانه ای که شور و شوق های روئیدن در درونش خاموش می میرد ٬و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد٬ در برزخ شوم این "پیدای زشت " و آن "نا پیدای زیبا" خرد گردم.
که این ٬سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست. در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که... "زندگی" نام دارد!..
+
تاريخ پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 12:47
نويسنده
آســمون

|
بنده ی صالح خدایی؟ پس دبّه نکن...اگه گرفتاری بگو شکر.!!
+
تاريخ چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 14:52
نويسنده
آســمون

|
تنها شبی که نخواستم در خوابم باشی٬وقتی بود که خورشید بلند بلند می گریست!
شکستم از اشک هایش و از خدا خواستم به قیمت جانم تورا از من بگیرد٬بسپارد به درختی که
غریبه نیست..
+
تاريخ چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 14:47
نويسنده
آســمون

|
ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
شب بخیر
(فریدون مشیری)
+
تاريخ دوشنبه 24 تیر1387ساعت 19:40
نويسنده
آســمون

|
رفتنت آغاز ویرانیست٬حرفش را نزن!
ابتدای یک پریشانیست٬حرفش را نزن!
دوست داری بشکنی قلب بی قرارم را٬
دل شکستن کار آسانیست
حرفش را نزن!!!
+
تاريخ شنبه 22 تیر1387ساعت 16:51
نويسنده
آســمون

|
آه هلیا ...
چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست
ذلت رایگان ترین هدیه ی هر پناهی است که می توان جست
اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند
سربازان را ٬
سنگرها
هلیای من !
ما را هیچ کس نخواهد پایید...
+
تاريخ جمعه 21 تیر1387ساعت 10:21
نويسنده
آســمون

|
به خدا هنوزم دلم گرفته،دوست دارم داد بزنم!بگم آره من عاشقم،دیوونم،سر به هوام،اصلا" من هیچی نیستم،هیشکی نیستم!چرا دعا نمی کنی بیام پیشت؟اصلا" تو می دونی بعد رفتنت من چی کشیدم!به اندازه ی یه عمر پیر شدم،شکستم،خرد شدم...له شدم.تو حق نداشتی بری دیوونه!میفهمی!!؟
هنوزم شب که می شه قاب عکست رو بر می دارم و کلی باهاش دردودل می کنم.هنوزم وقتی بهت زل می زنم چشمای معصومت رو می بندی و لبخند می زنی!هنوزم دست و پاهام می لرزه وقتی از تو قاب عکس نگام می کنی!!
خیلی واسم دعا کن!بغضم گرفته که بشکنه،نفسم گرفته که بند بیاد،دلم تنگه که وا نشه،تو هم که رفتی...چرا جواب سلامم رو نمیدی!؟چرا تو خونه ی جدید این قدر بی وفا شدی!؟هنوزم جمعه ها یه گل سرخ واست میارم و تو می بینی که لباس مشکی تنمه!نگاه کن!خونه ی کناریت هنوز خالیه...راستی اگه همسایت بشم جواب سلامم رو میدی!!؟
+
تاريخ شنبه 15 تیر1387ساعت 19:21
نويسنده
آســمون

|
دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید
مِن بعد عبور ِریز ِعقربه ها را مرور نخواهم کرد
وقتی قراری مابین ِ نگاه ِمن و بی اعتنایی نگاه تو نیست٬
ساعت به چه کار من می آید؟می خواهم به ساعت پروانه ها پیر شوم٬
مثل ِهمین گل ِسرخ ِلیوان نشین که پیش از پریروز شدن ِامروز می پژمُرَد
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم٬
بعد بیایم و با عصایی در دست٬ کنار ِخیابانی شلوغ منتظرت شوم٬تا تو بیایی
مرا نشناسی٬ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِخیابان عبورم دهی
حالا می روم که بخوابم
خدا را چه دیده ای٬ شاید فردا به هیئت پیرزنی بر خواستم!
تو هم از فردا٬دستِ تمام پیرزنان ِوامانده در کنار ِ خیابان را بگیر
دلواپس نباش٬ آشنایی نخواهم داد
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم که از نگاه کردن به چشمهایم نیز مرا نشناسی..
شب بخیر!
+
تاريخ جمعه 14 تیر1387ساعت 21:52
نويسنده
آســمون

|
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم گفتی: فانی قریب .:: من كه نزدیكم (بقره/آیه
::.
186)
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/آیه205 ) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/ آیه 22) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا ا لیه .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/آیه 90) ::
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/آیه 104) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/آیه 3-2 ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/ آیه 53) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/آیه 135) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ... توبه میكنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/آیه 222) ::.
ناخواسته گفتم:الهی و ربی من لی غیرك گفتی: الیس الله بكاف عبده .:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/آیه 36) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟ گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/آ

یه 43-14 )::.
+
تاريخ شنبه 8 تیر1387ساعت 15:20
نويسنده
آســمون

|
غم قانع نیست،هرچه مدارا کنی ستیزه میکند.
هرچه عقب بنشینی،پیش می آید
هر چه خالی کنی،پر میکند
هرچه بگریزی،تعقیب میکند
چونکه بنشانیش،می نشیند آرام
چون پر و بال دهی او را،می پرد بسپار.
غم،بیشتر خواه است و سیری ناپذیر.
در طلب فضای وسیع و وسیعتر،جمیع ابزارهایی را که در دسترسش قرار بدهی،بکار می گیرد.
می بُرد،
می تراشد،
سوراخ می کند،
می شکند،
می سوزاند،
ویران می کند.
و در سرزمین های تازه به دست آورده،خیمه و خرگاه بر پا می دارد.
غم ،جوع غم دارد.
بعد آماس می کند
و بزرگ می شود
_ آنسان که ناگهان می بینی حتی به سراسر وجود تو قانع نیست.
از تو فراتر می رود
و چون آوازی یأس آفرین و دلهره انگیز،در فضای گرداگرد تو طنین می اندازد.
فرزند تو افسرده می شود ،تنها بخاطر آنکه تو افسرده ایی.
در عین حال غم مهار شدنی ست.
به قدرتی که تو برای سرکوب کردنش به کار می بری، احترام می گذارد.
از این قدرت می ترسد.
غقب می نشیند،مچاله می شود،
در خود فرو می رود،
کوچک و کوچکتر می شود
و چون لکه ابری ناچیز،در آسمان پهناور روح تو،کنج دنجی را می پذیرد،
والتماس میکند :
" بگذار اینجا بمانم!
مرا برای روز مبادا نگه دار!
شادی مقدس است،اما همیشه بکار نمی آید.
محکومم کن،
و در سلولی به زنجیرم بکش،اما اعدامم نکن!
انسان همیشه شاد،انسان ابلهی ست.
روزی به من نیاز مند خواهی شد،
روزی به گریستن،
به در خود فرو رفتن،
به بُریدن
و به متوسل شدن...
مرا برای آن روز نگه دار... "
از کتاب آتش بدون دود"نادر ابراهیمی"
+
تاريخ شنبه 8 تیر1387ساعت 15:10
نويسنده
آســمون

|
تو را نمي بخشم نه بخاطر اشكهايي كه برايت مي ريزم. نمي بخشم نه بخاطر روزها و شبهايي كه از تنهايي لرزيدم و فرو افتادم.
نمي بخشم ات نه بخاطر دلي كه روزهاست از دلتنگي جان مي دهد. نمي بخشم ات نه بخاطر اينكه رهايم كردي و رفتي.
نمي بخشم ات بخاطر همه ي آنچه را كه با بي صاحب كردن دلم باعث شدي مثل سرب داغ فرو دهم.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه كمي مانده به پايان آن سفر طولاني چنان رهايم كردي كه هيچ هم سفري اين چنين همراهش را در سياهي و ظلمت ناكجا آباد رها نمي كرد.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه ساده از من گذشتي از كسي كه از تو هرگز ساده نگذشت.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه ترس را اولين بار بعد از رفتنت به من فهماندي چه هولناك بود و هست!
نمي بخشم ات، تو شمه اي از بهشت بر من نماياندي و كليد و بهشت را با خود بردي و مرا در برزخي رها كردي كه در بلا تكليفي اش حيرانم.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه در ظلمت آن شب لعنتي خنده و اميد و آرزوهايم را به جهنم فرستادي.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه رفتنت سرمايي را درونم دميد كه شعله ي فروزان هيچ آتشي قطره اي از يخ اش را ذوب نمي كند.
نمي بخشم ات، تو دوست داشتنم ،تمام احساسم را ساده و كوچك پنداشتي .صداي قلبم كه ضجه مي زد شنيدي، گريه سر دادي كه صداي قلبم را كه التماست مي كرد نشنوي.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه به شعورم در شناختن ات توهين كردي.
نمي بخشم ات چون مرا معتاد بودن ات كرده بودي.
امروز و حالا دلم از تمام حرفهاي زيبا نماي، بد سيرت بهم مي خورد. از اين بدسگالي كه براي عشقم رقم زدي بي زارم. از خودم از تو بيزارم. از صداي خودم، از صداي تو در گوشم بيزارم. از نگاهم يخ زده ام كه به دنبال چشمان بي روحت دودو مي زند. از دستانم كه روزي فكر مي كردم كه ديگر هرگز فاصله انگشتانش خالي نخواهد ماند از دستان تو كه دستانم را واحد كرده بود.
چه پاداش گران بهايي در ازاي همه ي عمر عشقم پيشكش ام كردي، دست دلت درد نكند...
+
تاريخ شنبه 8 تیر1387ساعت 15:7
نويسنده
آســمون

|

صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي
از در تنگ قفس
چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد
پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و
او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد
مرغكان را يك به يك مي كشت و
در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد
صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد
***
بسته بالان قفس
بي خيال
بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند
تا برون آرند چشم يكدگر را
بر سر هم خيز بر مي داشتند
***
گفتم: اي بيچاره انسان!
حال اينان حال توست!
چنگ بيداد اجل، در پشت در،
دنبال توست
پشت اين در، داس خونين، دست اوست
تا گريبان تو را آرد به چنگ
دست خون آلود او در جست و جوست
بر سر يك لقمه
يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ
اين چنين دشمن چرايي؟
مي تواني بود دوست
+
تاريخ جمعه 7 تیر1387ساعت 3:15
نويسنده
آســمون

|
نه !
کاری به کارعشقندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم ....
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
+
تاريخ پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 14:39
نويسنده
آســمون

|
فاطمه (س) فاطمه است
و اینک لحظه وداع با علی (ع) ! چه دشوار است . اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد " ام رافع " بیاید ، وی خدمتکار پیغمبر(ص) بود. از او خواست که :
- ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او میرود.
به ام رافع گفت :
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ای گذشت و لحظاتی ...
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلکهایش را فروبست و چشمهایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج ، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند ، گورش را کسی نشناسد و ... و علی چنین کرد .
اما کسی نمی داند که چگونه؟ و هنوز نمی داند کجا؟
در خانهاش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست.
و کجای بقیع ؟ معلوم نیست.
آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه .
مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی پیغمبر، بی فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ها است.
شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بیوفا و بدبخت، سکوت کرده اند، قبرهای بیدار و خانه های خفته میشنوند.
نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمیآید، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پیغمبر میبرد :
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید . اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.
ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بیخواب، تا آنگاه که خدا خانهای را که تو در آن نشیمن داری، برایم برگزیند.
هماکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.
اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کننندهای که نه خشمگین است، نه ملول.
لحظهای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده میشد ـ قطعهای از هستیاش را از دست داده است.
درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمیدانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اینجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بیشرمی انتظار او را میکشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسؤولیتهایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟
درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمیتواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار میدهد، برود؟ بماند؟
احساس میکند که از هر دو کار عاجز است، نمیداند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضیح میدهد: “اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به وعدهای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام”.
آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس نمیگنجید، گویی میخواست به او بگوید که این “ودیعهی عزیز”ی را که به من سپردهای، اکنون به سوی تو بازمیگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آنچه را پس از تو دید یکایک برایت برشمارد.
فاطمه اینچنین زیست و اینچنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه ستمدیدگان ـ که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند ـ هالهای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه قربانیان زور و فریب نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ایمانهای شگفت زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت میجنگیدند، در توالی قرون، پرورش مییافت و در زیر تازیانههای بیرحم و خونین خلافتهای جور و حکومتهای بیداد و غصب، رشد مییافت و همه دلهای مجروح را لبریز میساخت.
این است که همه جا در تاریخ ملتهای مسلمان و تودههای محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است.
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک " زن " بود، آن چنان که اسلام میخواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر یک دختر، در برابر پدرش.
مظهر یک همسر در برابر شویش.
مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر یک " زن مبارز و مسئول " در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وی خود یک “ امام ” است، یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایدهآل برای زن، یک " اسوه " ، یک شاهد برای هر زنی که میخواهد " شدن خویش " را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی، در خانه پدرش، خانهی همسرش، در جامعهاش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ میداد.
نمیدانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.
در میان همه جلوههای خیره کننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه برای من شگفتانگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظیم علی است.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمانهای بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهاییهایش.
این است که علی هم او را به گونه دیگری مینگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی میگیرد و از آنان فرزندانی مییابد. اما از همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا میکند. اینان را “بنیعلی” میخواند و آنان را “بنیفاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونهی دیگر میبیند. از همهی دخترانش تنها به او سخت میگیرد، از همه تنها به او تکیه میکند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش میگیرد.
نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم از " بوسوئه " تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از " مریم " سخن میگفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کردهاند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند.
هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهرهنگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.
اما مجموعه گفتهها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندی های همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را بازگویند که: "مریم (س)، مادر عیسی (ع) است ".
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم. باز درماندم :
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است ».

+
تاريخ چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 15:52
نويسنده
آســمون

|
نمی دونم الان باید چی صدات کنم
عزیز رفته؟؟
نمی دونم
هنوز زوده واسه تبریک سال جدید زندگیت
اصلا نمی دونم باید تبریک بگم !!!
یادم نمی یاد هیچ وقت تولدامون و پیش هم بوده باشیم جز یه تولد تو
عادتت نبود
می گفتی یادت نمی مونه
می گفتی مهم نیست برات
ولی برای من مهمه که چه روزی یه نفر که تو زندگی من نقش اول رو ایفا می کرد به این دنیا اومد
نمی دونم چه دعایی برات می خوام بکنم
چه آرزویی!!!
شک دارم بتونم تو این قحطی آرزو آرزویی بکنم
شاید برات یه شمع روشن کنم و برای مرگ تمام آرزوهام گریه کنم
شاید امروز هم بهونه جدیدی برای فکر کردن به تو پیدا کنم
به تو
به توئی که ..........
بگذریم عزیز رفته
تولدت مبارک
+
تاريخ سه شنبه 4 تیر1387ساعت 17:10
نويسنده
آســمون

|
بذار جاده ها اشتباه برن...ما که دستمون به هم نمی رسه!
+
تاريخ دوشنبه 3 تیر1387ساعت 10:34
نويسنده
آســمون

|
یک قطعه من می گذارم.یک قطعه تو....یکی من ...یکی تو.
همینجوری زندگی هایمان را به هم می چسبانیم... پازل زندگی تمام می شود.
چیدیمش...
+
تاريخ یکشنبه 2 تیر1387ساعت 11:58
نويسنده
آســمون

|