|
شاد باشد برایت تمام لحظاتی که زار می زند دل من حتی...
|
بخواب هلیا! دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی ِکنار ِ خانه ی تو نخواهد گذشت. چشمان شب چه دارد که به تو بگوید؟! سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرد پاره می کنند. شب از من خالیست هلیا!
عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده اس را می کاود. قماربازها تا صبح بیدار خواهند نشست٬و دود٬ دیدگانت را آزار خواهند داد. آنها که تا سپید ِصبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند. رهگذر٬ پاره های تصورش را نمی یابد و به خود می گوید که به همه چیز می شود اندیشید٬ و سگ ها را نفرین می کند. نفرین٬ پیام آور درماندگیست٬و دشنام برای او برادری ست حقیر..
هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت. تو بیدار می نشینی تا انتظار٬ پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد٬زیرا که نفرین٬ بی ریا ترین پیام آور درماندگیست..
شب های اندوه بار ِتو از من و تصویر پروانه ها خالیست.
دیر است برای بازگشتن٬برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار
برای بوئیدن کودکانه ی گلها...
هلیا٬برای خندیدن ٬ زمانیست بی حصار و گریزا!
آیا هنوز می انگاری که من از پای پنجره ات خواهم گذشت؟ یا کنار پله ها خوهم نشست؟
...بازگشت من به شهر بازگشت من به سوی تو نیست. سگ های خانگی٬ مرز ِمیانِ آشنایی و بیگانگی هستند. در تمام طول شب آنها بیدار می نشینند و دود می کنند و ورق ها را دست به دست می کنند.
باران بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است.کنار پل مردی آواز می خواند . و یک مرد ٬برای گریستن به خانه می رود.
هلیا مگر من نخواستم تمام ماجرا را از آغاز تا انجام برای آنها بگویم؟ مگر من به آنها نگفتم بازگشت محبت را خراب نمی کند؟!
اما من خواستم... خواستم هیچ حرفی را نگفته نگذارم. سگ ها پارس می کردند .آنها جامه ی مرا پاره کردند ٬مرا جویدند٬استخوان های مرا به دندان کشیدند؛و آن مرد با چوب دست ِسنگینش به روی میز کوبید و نگاه او مرا مصلوب کرد! هرگز بعد از آن شب مهلتی برای گفتن آنچه بر من گذشت به دست نیامد. واژه ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی سوز ٬ واژه ها در وجود من بستند.
من یازده سال تشنگی ِگفتن را به این شهر آورده ام. رهگذران! به سخنان من گوش بدهید! من پیش از این "بارها" گفته ام که التماس ٬شکوه زندگی را فرو می ریزد.تمنّا ٬ بودن را بی رنگ می کند. و آنچه ازهر استغاثه به جای می ماند ندامت است.
تو همان گاه بود که می توانستی روز را در من برویانی. در تو نگریستم و صدای فریاد سگ ها شب را در اعماق من بیدار کرد . هلیا! هلیا! در آن لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟!!
پیر مرد در میانه ی راه چون پرنده بر سنگی نشسته بود و بی دلیل می خندید. به ما گفت که بنشینیم و با او حرف بزنیم.از کجا آمده ایم و کجا می رویم؟! تو در کنار او بر سنگ نشستی و من داستانی گفتم که خنده ها را به شک بدل کرد. گریستن هلیا٬ تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز!
هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می کنیم ویا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند ٬چای می خورند٬می گویند و می خندند.«شما»را به«تو» ٬ «تو»را به «هیچ» بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد٬ می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده ی نجات بخش هستند .آنچه بخواهی برای تو می آورند٬حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد ٬و سوگند می خورند که در راه مهر٬مرگ٬ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقه ی گذشت هایشان . جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند ـ و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت. زمانی فداکاری ها و گذشت هایشان چون زورقی افسانه ای ٬ضربه های تند طوفان را تحمل می کند؛آن طوفان که تو را در میان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند :من! من! من! من!
باید ایشان را در آن لحظه ی دردناک باز شناسی. باید که وجودت در میان توده ی مواج و جوشانِ سپاس معدوم شود. باید که در گلدانِ کوچکِ دیدگانِ تو باغ بی پایانِ«هرگز از یاد نخواهم برد!» بروید. آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید؛دستی که فریاد می کشد :من! من! من! و نگاهی که تکرار می کند:«من!»
از یاد مران که اینگونه شناسایی ها بیشتر از عداوت ٬انسان را خاک می کند. مگذار که در میان حصارها و گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیک ترین کسان خویش٬ آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو می آیند٬بشور! تمام آنها که دیوار میانِ ما بودند انتظارِ فرو ریختن عذابشان می داد.
کسانی بودند که می خواستند آزمایش را بیازمایند؛ اما من٬ از دادرسی ِ دیگران بیزارم هلیا! در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک٬ چیزی به جای نمی گذارد. مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ٬ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد. عشق٬ جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت٬باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد. آنچه من می شنیدم آنچه آنها می گفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهرها آلوده بود!
در برابر من ٬زنان٬مردان٬کودکان و ابزارها سخن می گفتند. شهری مرا سنگ سار می کرد . مردم یک شهر مرا دشنام می دادند. شهری که دوست می داشتم. و مردمی که پیش از این ایشان را بارها ستوده بودم. تمام راه ها به کلبه چوبی ساحل چمخاله می انجامید٬ و من ایمان داشتم که تو باز خواهی گشت. ایمان٬ نیاز به آزمون را مطرود می سازد.
اینک انتظار فرسایش زندگی ست. باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین ها گِل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
...نوشتم که بگذار بازگردم پدر! دیگر مدت هاست که آن ماجرا تمام شده . من صورت هلیا را هم فراموش کرده ام . آیا تنها ٬همانجا٬کنار خانه ی ما زندگی می کند؟ پدر! یازده سال است که برای او نامه ای ننوشته ام . یازده سال؟ آیا اعداد دروغ نمی گویند؟! پدر! من باغ های نارنج شهرم را دوست می دارم. من بوی بهار نارنج ها را آن زمان که زمین را سپید می کنند دوست می دارم. من دیگر پیر شده ام. زمین ِ کوچکِ تو٬ به مردی که باز می گردد نیازمند است.
هر آشنایی ِتازه اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.هر سلام٬ سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست! هلیا! پدرت را به یاد می آورم. وقتی در پیاده رو ِ شهر ما راه می رفت مثل آن بود که درست وسط شهر راه می رود٬و خیابان را برای او آذین بسته اند. عابران به او سلام می کنند و او سرش را تکان می دهد؛ اما پدرم وقتی از کشتگاه می آمد نگاهش خسته بود.
پدر! بگذار بازگردم.گل های خشک به دیگران دروغ می گویند .آن داستان٬ داستان یازده سالِ پیش بود! ما رفتیم کنار مرداب نشستیم ـلحظه های گریزاـ نه هلیا...این تقدیر نبود؛این یک انجماد ارادی بود. این تلخ ترین لبخندِ اطاعت بود. ما خوب می دانستیم که قصه ها منزلگاه شبکوران است ومن آگاه بودم که آنها چه هنگام پرواز خواهند کرد. دستِ نرم ِنسیم ِچرخش ِبالهایشان به گونه هایمان کشیده می شد و تو می ترسیدی.. باریست که ترس ٬مغلوب خواهد شد.
سگ ها پارس می کردند و آن مرد چوب دستِ سنگینش را روی میز می کوبید؛و تو نخواستی؛نخواستی به پناهگاه دوران کودکی ات باز گردی. اکنون که اصواتِ نا خوشایند آنها در تو فرو می ریزد و بیدار نشسته ای ٬ به یاد داشته باش که یک مرد٬ عشق را پاس می دارد ٬ یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاهِ عشق می اورد٬ آنچه فدا کردنیست فدا می کند ٬آنچه شکستنیست می شکند و آنچه تحمل سوز است تحمل می کند؛اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود.
همیشه صدای پایت را می شنیدم و خودت را می دیدم که در آستانه ی در به من لبخند میزنی. همیشه اینطور بود.
ـ کجا هستی؟
ـتوی باغ ٬خانم! دنبال پروانه می گردم.
ـ«برو بیرون سراغ پروانه هایت! تو هیچ وقت چیزی نخواهی شد..»
آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد«چیزی شدن» از دیدگاه آنهاست- آنها می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند . آنها با اعدادِ کوچک به ما حمله م کنند. آنها با صفر مطلقشان به جنگِ با عمیق ترین و جاذب ترین رویاها می آیند-و ما خرد کنندگان جعبه های کوچک هستیم.
پدر! از آن خنده های کودکانه که داشتیم و زیور زندگی ِ بی آرام ِما بود اینک جنبشی نا محسوس بر لب های خشکِ من بر جای نمانده است.
پدر! بگذار به شهری باز گردم که نخستین خندیدن های شادمانه را به من آموخت و نخستین گریستن های کودکانه را. شهری که مرا به خویش می خواند٬چنانکه فانوس فروش ِدوره گرد٬ کودکانِ مشتاق را.
بخواب هلیا! دیر است.
دیگر هیچ کس نیمه شب بیدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت: « بیداری هلیا؟! بلند شو برویم گنجشک بگیریم!..» و ما از مجرمین ِ روزگارمان نیستیم. ما را به قصاص گناهی که نکرده ایم نمی سوزانند.
ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم .ترس ٬سوغاتِ آشنایی هاست.
پدر!مردم شهرها را به دلایلشان دوست می دارند. و بسیاری از اینکه آنجا به دنیا آمده اند٬به زبان محلی صحبت می کنند٬ با هم آشنا هستند و شهر برای آنها میهن ِکوچکیست٬ آن را دوست می دارند.
شهر٬ آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد ٬بخواند و بعد فراموش کند..
هلیا! تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روئیدن باز داشتی. تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد! حالیا تو با درخت ریشه سوخته ای که به باغ ِخویش باز می گردد چه می توانی گفت؟
نرده های خانه ات تو را از کوچه ها جدا می سازد. من دیگر در زیر بارانِ تند فروردین و در میانِ بادهای آذری ننشسته ام که بیایی. و من بار ِ دیگر نخواهم گفت: «هلیا! گریز٬اصل زندگیست»
پدر! چرا نامه ام را جواب نمی دهی؟
زندانِ طولانی زمستان و فریادِ گرگها تا صبح. زمستانِ سخت و خوفناکی در پیش خواهی داشت.
-تکرار کن! تکرار کن!همه ی آن داستان را به خویش بازبگو! افسوس هلیا که آن رجعتِ دردناکِ ما پایانِ یک پندار بود.پایانِ هر پندار.
هلیا! دردِ تن٬ دردِ روح را سبکتر می کند. بالش ِنرم٬شرابِ شبهای خالی زندگیست؛و روز های جمعه٬ طولانی ٬بیهوده و نفرت انگیز است٬اما من روزها را چون سکه های طلا در خواب گم کرده ام. جمعه رنگیست همانندِ همه ی رنگها..مخلوطِ همه ی رنگهاست..
در هر ضربتی انتظار یک سپاسگذاری نهفته است. سپاسگذاری هلیا! این باید فریب بدهد. باید روی نوار ذهنی حماقت قدم گذاشت. باید لبخند زد و زانوها را کمی خم کرد؛ اما نه برای سگها. سگها خوبتر از آدم ها نوار حماقت هایشان را دریده اند. هاری٬حدّ تمرّد است٬ حدّ گسیختن نوارهاست...
...تو باید زندگی در دشت٬ در دریا و در کنار تنها پنجره ی روشن روز را می آموختی!
در ِآسمان را چون ستارگان می آموختی!
تو باید زندگی کردن را می آموختی!
و من خواستم٬خواستم که تو را به منزلگاهِ بی کران ستارگان٬به کنار پنجره ی روز بازگردانم؛ اما سگهایی که چنج ماهِ تمام گرسنگی کشیده بودند مرا چون استخوانی مرطوب در میان گرفتند و فریاد زدند...
بخواب هلیا! دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد . شب٬ خالی تر از ظرفِ شام ِسگهای اهلیست.
استخوان ها زندگی را نمی آرایندـاستخوان های خشک.
وصدای آواز مرد رهگذر در آن سوی باغ های نارنج می میرد...
صدای مهربانی می آید...
باز بی خبر آمدی؟!!!
می شویم
هیچ!!!

در اتاقی که دریچه ایش نیست
از مهتابی به کوچه خم می شوم
و به جای همه نومیدان می گریم.
آه.....من حرام شده ام
با این همه ای قلب در به در از یاد مبرکه ما
ـ من و تو ـ
عشق را رعایت کردیم
از یاد مبر که ما
ـ من و تو ـ
انسان را رعایت کردیم
خود اگر شاهکار خدا بود
یا نبود
احمد شاملو
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم ... !
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است !!! ....

گلها گفتند: -سلام.
شهريار کوچولو رفت تو بحرشان. همهشان عين گل خودش بودند. حيرتزده ازشان پرسيد: -شماها کی هستيد؟
گفتند: -ما گل سرخيم.
آهی کشيد و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان يکی هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو يک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من اين را میديد بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا میکرد سرفهکردن و، برای اينکه از هُوشدن نجات پيدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور میشدم وانمود کنم به پرستاريش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی میمرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بايک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خيال میکردم در صورتیکه آنچه دارم فقط يک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند و شايد هم يکیشان تا ابد خاموش بماند شهريارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمیآيم.»

رو سبزهها دراز شد و حالا گريه نکن کی گريهکن.
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد.

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اينجام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش میدهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ میکردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سيارهی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -هميشهی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عين همند همهی آدمها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که باهر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را بهات میگويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم..
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!..

اندیشه ام را
شب و روز پر می کنی از خود
من در تنهایی
جای بیرون از این جهان، تو را به پیشواز می آیم
تا زندگی و مرگم را به دست خود گیری.
دلم چو آفتاب پگاه
خیره تو را می نگرد.
تو بلندی، هم چون گستره آسمان
من پستم، هم چون دریای بی کران
تو را آرامشی ابدی است
مرا بی قراری ازلی
با این همه، جایی در افق دور دست
به یکدیگر پیوسته ایم.

خدایا
خدایا
تو با آن بزرگی
در آن آسمانها
چنین آرزویی
بدین کوچکی را
توانی برآورد آیا؟
شفیعی کدکنی
تنهایی من همیشه آغاز می شود .
از آن تو این جهان پر رفت و آمد .
مرا
همین کلمات
کافیست ،
که همیشه بوی ترا بدهم ..
آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند; اما تسکین تنهایی، تسکین درد نیست. در کنار بیگانه ها زیستن در میان بی رنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات، بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند. وقتی همه می گویند، هیچ کس نمی شنود. به خاطر داشته باش! سکوت، اثبات تهی بودن نمی کند. اینک آنکه می گوید، تهی ست- و رفتگران، بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند..
نه! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟
نه... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند; زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.
و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خوشبختی کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم...
همیشه از عشق سخن باید گفت.
((عشق)) در لحظه پدید می آید، ((دوست داشتن)) در امتداد زمان. این، اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
عشق، معیارها را در هم می ریزد; دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا می شود. عشق، ناگهان و ناخواسته شعله می کشد; دوست داشتن، از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق، قانون نمی شناسد; دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه یی از قوانین عاطفی ست. عشق، فوران می کند- چون آتشفشان، و شره می کند- چون آبشاری عظیم; دوست داشتن، جاری می شود- چون رودخانه یی بر بستری با شیب نرم.
عشق، ویران کردن خویشتن است; دوست داشتن، ساختنی عظیم. عشق، دق الباب نمی کند، مودب نیست، حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست، حسابگر نیست، سربه زیر نیست، مطیع نیست... عشق، دیوار را باور نمی کند، کوه را باور نمی کند، گرداب را باور نمی کند، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند، مرگ را باور نمی کند... عشق، در وهله ی پیدایی، دوست داشتن را نفی می کند، نادیده می گیرد، پس می زند، له می کند و می گذرد; دوست داشتن نیز، ناگزیر، در امتداد زمان، عشق را دود می کند، به آسمان می فرستد، و چون خاطره یی حرام، فرشته ی نگهبانی بر آن می گمارد.
عشق، سحر است، دوست داشتن، باطل السحر. عشق و دوست داشتن، از پی هم می آیند; اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند. عشق، انقلاب است; دوست داشتن، اصلاح.
میان عشق و دوست داشتن، هیچ نقطه ی مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید، و از عشق به دوست داشتن، اما به هر حال، این حرکت، از خود به خود نیست; از نوعی به نوعی ست، از خمیره یی به خمیره یی... و فاصله یی ست ابدی میان عشق و دوست داشتن، که برای پیمودن این فاصله، یا باید پرید، یا باید فرو چکید.
انگار که با انگشت کوچک زنانه اش به در می زند و اجازه ی ورود می خواهد.
در انتظار هیچکس نیستم. توی رختخواب غلتی می زنم و به در نگاه می کنم. باز، چند ضربه ی آرام. آدمی تا این حد مبادی آداب- که دری را بی اجازه باز نمی کند- با من کاری ندارد. جواب نمی دهم. آدم مودب، خفت ادب را تحمل می کند. چشمش کور. در آهسته و به کندی باز می شود- فقط لای در- و اینگاه، کمی بیشتر. هیچکس نیست. دوست ندارم تعجب کنم. به روح، جن و معجزه بی اعتقادم. باید کسی باشد، و نیست. در، باز باز است. پشت می کنم. حتی اگر خود جن باشد- با همان قد کوتاه و سم های قدیمی- من اعتقادم را عوض نمی کنم. باید خودش را تطبیق بدهد.
- سلام آقا!
- سلام و زهر مار، احمق!
- صبح بخیر! شما چقدر مهمان نواز هستید آقا. من کمتر کسی را دیده ام که تا این حد مودبانه به سلام صبحگاهی یک دوست جواب بدهد.
بس
مکالمه یی کاملا" بیهوده- مثل مکالمه ی یک مسافر و راننده ی تاکسی در ساعت دو ونیم بعد از ظهر یک روز مردادی. وقتی دری باز می شود و هیچکس آن در را باز نکرده، توطئه ی کثیفی در کار است; توطئه ی قبول غیرممکن.
- من حتی از آسانسور استفاده نکرده ام، و شما اصلا" به روی خودتان نمی آورید که من اینجا هستم.
بس
یک مکالمه ی کافکایی. به هیچ درد نمی خورد. دیواری نعره می کشد که مقدر وجود ندارد. آنکه سخن می گوید باید حرکت کند و در حرکت، دیده و شنیده شود. فقط همین.
- وقتی پشت شما به من است چطور انتظار دارید مرا ببینید؟ شما، پشت می کنید و بعد با جرئت می گویید: ((وجود ندارد.)) این، کار درستی نیست آقا.
بر می گردم و در آستانه ی در، درست پای در، یک جوجه تیغی خیلی کوچک را می بینم.
- خاک بر سرت! این همه زحمت کشیده یی، چهار طبقه را پای پیاده آمده یی، که با من سلام و علیک کنی؟
- شما چقدر مودب هستید آقا; یا خیال می کنید با فحاشی، نوعی از اخلاق را خراب می کنید. بله؟
- گم شو، الاغ!
- جانور شناس خوبی هم هستید. جوجه تیغی کوچک را با الاغ اشتباه می کنید.
- منظورم الاغ معنوی ست. کور که نیستم. می بینم چی هستی.
- و باور نمی کنید.
- خیلی راحت باور می کنم، احمق! این تویی که دلت نمی خواهد باورت کنم. دلت می خواهد حیرت زده و مبهوت از جا بپرم و فریاد بکشم: (( آوه... خدای من! یک جوجه تیغی، در این صبح باورنکردنی، با من سخن می گوید. چه تعجب آور است واقعا" )) نه؟ آن هم یک جوجه تیغی که از آسانسور استفاده نمی کند; اما ابله! یک جوجه تیغی، فقط یک جوجه تیغی ست- در هر شرایطی.
- گرچه اشتباه می کنید; اما به هر حال، این جوجه تیغی- که به گمان شما فقط یک جوجه تیغی ست- چیزی را در وجودتان خراب کرده است. چه بخواهید و چه نخواهید.
- چه فضولی ها! تو، بینوا، که از درون من خبر داری، چیزی برای خراب شدن باقی مانده است؟
- بله... دقیقا". همان چیزی که خراب شد، باقی مانده بود.
- گم شو! از هر چه ملاقات کافکایی ست متنفرم.
- کدام کافکا آقا؟ من اینجا هستم; و گریزی هم نیست.
- حیوان! بلند می شوم مثل یک سگ از پنجره می اندازمت پایین تا دیگر هوس نکنی چهار طبقه را پای پیاده بیایی ابلا.
- شما تا به حال چند تا سگ را از پنجره پایین انداخته ایید آقا؟
- پررو!
- خودتان هستید آقا. من در هر صورت اینجا می مانم.
- ...
- خودتان می خورید آقا، زیادی هم می خورید. سگ خوابیده، پارس کردنش یک پول سیاه نمی ارزد.
- تو که ادعای ادب می کردی، چطور شد که هنوز از راه نرسیده، فحش را با فحش جواب می دهی؟
- تاثیر پذیری ست دیگر.
- جانور! مگر مجبوری اینجا بمانی و سقوط کنی؟
- سقوط؟ چه حرفها! من فقط میل دارم بدانم مردی که از تقدیر دیوار، با خود سخن می گوید تا چه حد به حرکت اعتقاد دارد.
بس
وراجی های باطل. می چرخم تا نبینم.
او راه می افتد. صدای ملایم پاهایش را می شنوم. دیگر هرگز نمی توانم این صدا را فراموش کنم، هرگز. این صدایی ست برای تمام عمر. دور اتاق می گردد و به همه جا نگاه می کند.
- ببخشید. این عکس کیست؟
- . . .
- ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آنها را به دیوار می کوبیم یا روی طاقچه می گذاریم; یک وفاداری کاذب.
- دروغ است.
- پس حتما" برای این است که نشان بدهیم به چیزی معتقدیم. یعنی به اعتقادی تظاهر می کنیم که از وجودش مطمئن نیستیم.
- هیچکدام. عکس برای این است که صاحب عکس را دوست داریم.
- دوست داشتن چه ربطی به عکس دارد؟ شما خوب می دانید که خود ما به عکس هایی که به دیوارهای اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم، یا خیلی به ندرت و تصادفا" نگاه می کنیم. ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آنها عادت می کنیم. عکس، فقط برای مهمان است. آیا اینطور نیست آقا؟
- ممکن است اینطور باشد; اما به هر حال ضرور است.
- حتی برای سگ هایی که خوابیده پارس می کنند؟
- . . .
- قدرت عقب نشینی عظیمی در شما هست. فقط بی موقع عقب می نشینید.
- . . .
می بینم که لنگه کفشی را به زحمت به دهان می گیرد و می آورد پای تخت من. بر می گردد، لنگه ی دیگر را هم می آورد. آنها را جفت می کند و سر بالا می گیرد.
- حالا لطفا" بلند شوید، چای درست کنید، میز صبحانه را بچینید، روی صندلی- کنار من- بنشینید و صبحانه بخورید.
- سی سال!
- همین حالا.
- من در کنار کسی که برای آزار دادنم آمده غذا نمی خورم.
- آه... شما آزرده خاطر هم می شوید؟ پس فقط تظاهر می کنید به اینکه نسبت به همه چیز بی تفاوت شده اید- حتی ظهور یک جوجه تیغی سخن گو، در صبحی اینگونه باورنکردنی.
- تو به سگ فلج می گویی سگ خوابیده. بی انصافی ست...
- دلگیر نشوید آقا. من خواستم نشان بدهم که بددهنی کار مشکلی نیست; و شما، آسان ترین راه را انتخاب کرده یید. من در جایی خوانده ام که (( فقط ضعفا دشنام می دهند)) و به این حرف هم اعتقاد پیدا کرده ام.
- به من مربوط نیست که تو به چه چیز معتقدی.
- اتفاقا" خیلی هم مربوط است; چون، یا اعتقادات من و شما یکی ست، که در این صورت باید در کنار هم برای به نتیجه رساندنش بجنگیم، و یا اعتقادات ما در دو جهت مخالف است که باید روبروی هم برای به نتیجه رساندن یکی با دیگری بجنگیم. راه دیگری هم وجود ندارد.
- این حرف ها همه تکراری ست; تکراری و تهوع آور.
- برای نسل ترحم انگیز شما، هیچ چیز به اندازه ی همین لغت ((تهوع آور)) که به کار بردید تکراری نیست. حتی در انشاهای کلاس چهارم و پنجم هم بچه ها می نویسند: (( زندگی، تهوع آور است))، با این وجود، من تکرار آن را رد نمی کنم. خوردن هم یک کار تکراری ست; اما تا وقتی به غذا احتیاج دارید چاره یی ندارید جز اینکه خوردن را تکرار کنید- صبح و ظهر و شب. کسانی که واقعا" از تکرار بیزارند، آنهایی هستند که تجربه ی خودکشی را تکرار می کنند; و آنها که از مکرر گفته شدن حقیقت متنفرند، از این می ترسند که حقیقت، واقعیت پیدا کند. سکوت، آقای من! فراموشی می آورد. هر لحظه که تابلوی ((پیچ خطرناک)) را از کنار یک پیچ خطرناک بردارید، خطر مرگ و انهدام بیشتر می شود.
- عجب... با این استدلال، وجود عکس هم لازم است; چرا که چیزی را دائما" تکرار می کند.
- شما، اگر نفس استدلال را بپذیرید، می توانید آن را صادقانه تعمیم بدهید. عیب ندارد. حالا که به دفاع از اعتقاداتتان پرداخته اید، من، ناگزیر، با حضور عکس موافقم، مشروط بر آنکه هر صبح، هر ظهر، و هر شب جلوی آن بایستید و چیزی را تازه کنید; اما این را هم یادتان باشد که ذره یی در قلب، بهتر از کوهی بر دیوار است.
- من قبول می کنم; اما تو هم قبول کن که خیلی وراجی می کنی.
- قبول می کنم; چرا که من موظفم همه ی حرف های درست را قبول کنم.
- تو کی هستی که همچو وظیفه یی را بر عهده گرفته یی؟
- ((تو)) را دوست ندارم. به من بگویید ((شما)). مشکل که نیست. چیزی را هم خراب نمی کند.
- نه... خب... شما... من عادت نکرده ام به هر غریبه یی ((شما)) بگویم.
- حالا هم عادت نکنید، تصمیم بگیرید...
- بسیار خوب. گفتم که.
- من یک جوجه تیغی کوچک هستم، نه الاغ و نه احمق; اما یک جوجه تیغی، در ((هر)) شرایطی یک جوجه تیغی نیست.
- باور می کنم.
- پس حالا بلند شوید، چای درست کنید تا صبحانه بخوریم.
- اگر تصمیم بگیرم بلند نشوم چکار می کنید؟
- من صدها تیغ برهنه در اختیار دارم، و شما، زخم نخورده از درد می نالید.
- تهدید می کنید؟
- مطلقا". کسی را تهدید می کنند که در وجودش خطری حس شود. شما، تا زمانی که بر نخاسته یید، کبریت در آب افتاده یی هستید; خیس و بی خطر. از کبریت فقط شکل ظاهری اش را دارید. چه کسی از کبریت خیس می ترسد که مبادا آتشی به خرمنی بزند؟
- در عوض، کبریت خیس، قدرت مقاومتش، در برابر کسانی که می خواهند با زور روشنش کنند، بسیار زیاد است.
- این تنها یک بهانه ی بچگانه است. شما مطمئن باشید که ترسوها را بیشتر از کسانی که دل و جراتی دارند می توان به جنگیدن وادار کرد; چون می ترسند که نجنگند و به دلیل عدم اطاعت، به سختی تنبیه شوند.
- این استدلال، ارزش جنگیدن را نفی می کند.
- ابدا". جنگی به راستی جنگ است که متکی به خواست باشد، و سلامی به راستی سلام، که محبانه. من از شما می خواهم که با میل و رغبت، در کنار من، خوردن صبحانه یی را بپذیرید. این یک صبح استثنا یی ست; زیرا که پس از این، زندگی شما تغییر خواهد کرد.
برمی خیزم، به کندی و سستی. او غلبه کرده است. او می بایست غلبه کند، و یا مرگ می بایست. همچنان که کفشهایم را به پا می کنم می گویم: حقیقت این است که شما، موجودی تعجب آور هستید، با اینکه چندان هم از وجود خاموشتان بی خبر نبودم. من بی میل نیستم که در کنارتان بنشینم یا شما در درون من بنشینید.
- متشکرم آقا. هر چیز گندیده قابل تبدیل به چیزی ست که نگندیده باشد. شما، بدون شک، مبدل خواهید شد.
کتری را پر آب می کنم و روی اجاق می گذارم.
- از اینکه در ابتدا به شما فحاشی کردم، آقای جوجه تیغی، متاسفم. من خیلی مهربان نیستم.
- اشتباه می کنید. شما مهربان هستید; اما همه ی قلب های مهربان، واژه های مهربان در اختیار ندارند.
- شما خیلی شعار می دهید، آقای جوجه تیغی.
- بله... و کسی از شعار می ترسد که در شعار، چیزی تحریک کننده می بیند، چیزی بر انگیزنده. همه ی نفی کنندگان شعارها نفی کنندگان حرکتند; زیرا هر حرکتی، هر قدر هم که حقیر باشد، یک شعار است.
- اما، لااقل، شکل شعار ندارد.
- شما شدیدا" در بند شکل هستید آقا. چه اهمیت دارد که یک شکل چه شکلی ست. مهم، ماهیت آن شکل است.
- که نباید زشت باشد.
- قبول می کنم، بدون اینکه درباره ی حدود زشتی با شما بحث کنم. فعلا" خیلی گرسنه هستم.
چای را دم می کنم و میز را می چینم.
- شما کمی صبر کنید تا من نان گرم و پنیر بخرم.
- چشم آقا. من عاشق نان گرم هستم. بوی خوبی دارد.
می روم و بر می گردم. او سرگرم تماشای عکس هاست. برای او چقدر مشکل است که سرش را خیلی بالا بگیرد. توضیح می دهم: این عکس دوستی ست که چندین سال پیش در تصادف کشته شد. و این هم عکس مردی ست که...
- همه ی آنها را می شناسم. احتیاجی نیست که توضیح بدهید.
دو فنجان چای می ریزم و می گذارم روی میز.
- لطفا" مرا هم بلند کنید و بگذارید کنار چای.
- عجب... پس شما چطور چهار طبقه را آمده یید بالا، بدون استفاده از آسانسور، در حالی که نمی توانید این فاصله ی کوتاه از زمین تا روی میز را طی کنید؟
- آنوقت، لازم بود که بیایم; حال لازم است که شما کمکم کنید. مهم آن چیزی ست که برای هر دوی ما ضرور است و ما را به هم نزدیک می کند. اکنون، حرکت برای شما و آرامش برای من.
او را بلند می کنم و نرم می گذارم روی میز، کنار چای داغ که بخار می کند.
- پس شما آنقدر هم که خیال می کردید فلج نیستید. من دست ها و پاهای شما را می بینم که به خوبی حرکت می کنند.
- یعنی شعار می دهند، نیست؟
- بله...
- حال من آماده ام که در کنار شما صبحانه یی از یاد نرفتنی و باور نکردنی صرف کنم.
- متشکرم آقا. من فقط می خواستم سفره ی صبحانه ی شما، سر ساعت هفت، گسترده باشد و چای داغ در آن بخار کند و نان گرم، بوی زندگی را به اتاقتان بیاورد. شما، مهمان هایی بهتر از من خواهید داشت...
از کتاب "رونوشت، بدون اصل"
عزیز من!
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه ی بازی ست;
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه یی را باز نمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید; و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت،
به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان.
بیدار شو!
بیدار شو و سلام ساده ی مرا بی جواب مگذار!
من لبریز از گفتنم نه نوشتن.
باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
دیگر تکرار نخواهد شد...
من آمده بودم که ببازم،اصلا" باید می باختم!زندگی کم ارزش تر از آن بود که من بسازم و تو بسوزی!شاید اگر من می باختم تو هرگز نمی سوختی...
زمان سال هاست به نیستی لحظه های با تو عادت کرده است.نگاه کن!دیگر حتی ثانیه ها هم سکوت مرا "هو" نمی کنند.قلب زمان یخ زده است!
خوب یادم هست روز تولد شب بود که تو رفتی.من مهمان داشتم!دست هایم سست شده بود،پا هایم می لرزید. همه مضحکانه به من می خندیدند و من در عوض،سکوت را با گریه می آمیختم و بغض هدیه می دادم.!ناگهان خیس ترین معجزه ی عشق از چشمانم فرو باریدو باز همه می خندیدند...
وقتی آمدی من رفته بودم،سوخته بودم،ساخته بودم،باخته بودم،نه به تو برای تو...و تو هرگزنفهمیدی چرا باختم!بعد تو ماندی و کمی دلتنگی،شاید هم یک دقیقه سکوت!من هنوز به تو افتخار می کنم...
عشق از نگاه کریشنا مورتی(متفکر هندی):
عشق نیروئی است که از انسان ساطع می گردد و زندگی را می آفریند تا زمانی که عشق نیست ٬ زیبایی هم نیست و بدون عشق و زیبایی راهی به حقیقت نیست. عشق و حقیقت حرکت مخصوص خود را دارند ـ یعنی خودشان محرک خودشانند ـ تنها حرکت عشق است که بدون محرک است ٬جز حرکت عشق هر حرکت دیگر دارای یک محرک شخصی است. ما عشق را نمی شناسیم زیرا بر همه چیز سایه ی لذت را می افکنیم عشق یعنی شور هستی و شور هستی نا طلبیده می آید٬ چیزی را که ذهن می طلبد لذت است نه شادمانی. عشق با لذت بیگانست لذت جدا کننده است آمیخته به حسادت و رقابت است حال آنکه عشق٬ من و ما نمی شناسد و بنابراین خالی از حسادت و رقابت است. ما بر کسی عاشقیم که یک واکنش لذتبخش را در ما بر می انگیزد و این عشق نیست٬ عشق چیزی نیست که کسی آن را در انسان بر انگیزد ـخودش هست ـ ثمره ی فکر هرگز نمی تواند عشق باشد. تعزیف عشق به وسیله ی فکر صورت نمی گیرد بنابراین چنان تعریفی کمترین ارتباطی با عشق ندارد. عشق در قلمرو زمان نیست ٬ چیزی نیست که بتوان آن را به یاد داشت و در باره اش اندیشید. خاطره فاقد محتوای عشق است.عشق ٬ اندیشیدن به شخصی نیست که شما بر او عاشقید شما نمی توانید عشق را بیندیشید .عشق شعله است بدون دود فکر. اگر شما نسبت به عشق آگاه باشید آن عشق نیست زیرا آگاهی بوسیله ی فکر استو فکر با عشق بیگانه است.شما اگر به کسی نیندیشید احساس می کنید نسبت به او عشق نداشته اید ـ حال اگر بیندیشید ٬اندیشیدن شما بدان معنا است که شما نسبت به او عشق دارید؟ آیا صرف اندیشیدن دلیل عشق داشتن میشود؟ عشق چیزی نیست که دست فکر به آن برسد و از آنجا که تمام وجود ما را فکر در خود گرفته است نمی توانیم زیبایی٬شکوه و جذبه ی عشق را در خود تجربه کنیم. عشق هنگامی وجود دارد که قلب ٬خود را با محاسبات مغز پر نکرده باشد. عشق زمانی هست که فکر آرام گرفته باشد و از دخالت و اندیشه در باره ی عشق باز ایستاده باشد . عشق کیفیتی است باز٬ نرم و انعطاف پذیرـذهنی که دیواری سخت از مقاومت به دور خود کشیده با عشق بیگانه است.عشق ضد هیچ چیز نیست٬ کیفیتی است مستقل و بدون ضد. عشق تنها کیفیت همیشه نو است. وقتی نفرت٬آزمندی ٬ رشک ورزی و جاه طلبی از بین رفت خانه ی وجود انسان ٬ مستعد پرورش عشق است. عشق با سرکوب کردن نفرت تجلی نمی یابد ٬ زمانی که نفرت نیست عشق هست. تا عشق نباشد انسان نمیتواند خدا را بشناسد. ما معمولا عاشق امتیازهای اجتماعی یک فرد میشویم و آن را با عشق نسبت به خود فرد اشتباه می گیریم. به ندرت ممکن است شما عاشق بر آن پسر چوپان بشوید . وقتی عشق هست ـ خود ـ نیست و وقتی خود هست ـ عشق ـ نیست. تا زمانی که عشق حاکم بر روابط انسان ها نیست روابط به طور حتم رنج آلود و نا هنجار خواهد بود . اگر عشق نباشد روابطمان با یکدیگر چنان ساده بود که حتی یک کامپیوتر می توانست روابط ما را اداره کند. انسانی که عشق دارد بی نیاز از تایید یا عدم تایید است. وقتی عشق در شما هست نگران قضاوت دیگران درباره ی خودتان نیستید .عشق با سرکوب کردن نفرت تجلی نمی یابد٬ زمانی که نفرت نیست عشق هست.عشق تنها چیزی است که می تواند ما را از رنج و آشفتگی های درون خویش آزاد گرداند.
الآن شب است.می بینی!تمام خانه خوابیدند.هیچ کس تو را در نوشته هایم نمی شناسد. بدون بودنت
اگر عمری باقی بماند می خواهم ساده بمیرم. به ماه بگوئید:بیش از آنچه بداند دوستش داشتم.
حالا نمی دانم برای تو چه بنویسم!!تو برایم بنویس!بنویس باور می کنی که دختری بیش از تمام ستارگان دوستت داشت.هرچند٬دیگر چه فرق می کند؟! من ماندم و بام کوچک خیالم٬نمی دانم کجای قصه اشتباه بود!.. زود تر از انکه بفهمی تمام می شوم و به حال دریا فرقی ندارد٬ماهی باشد٬یا نه!.. چه باید بنویسم! من چیزی جز تو نداشتم و این٬جواب تمام دوست داشتن هایم بود!! کسی که تو را می شناخت٬نشان از خانه ای پر درخت داد٬و به گمانم هر جا درخت هست کسی شبیه تو سیب در دست٬به انتظار بهار نشسته است. باید تمام خواب هایم را بیدار شوم. اما هر چه به صبح می اندیشم بیشتر غروب می کنم!و آیا تو گمان می کنی ٬ستاره ای جز چشمهایت ٬ اسمان شبهای مرا مهتابی می کند؟ آه.. و من ٬ باز برایت می نویسم ٬اگر می دانستی ندیدنت با من چه می کند٬هیچ وقت نمی رفتی!! ماه٬ هم آغوش حوض می شود و خدا به تماشا می نشیند٬ هنوز خوابم ٬یا تنها چیزی که مانده به یادم سحر چشمانی ست که حسرت دختران قبیله ام بود!.. به ستوه آمده ام !اما ستایش٬به پیشانی ام نوشته اند .بسته اند مرا به سرنوشت و نمی دانم کدام سر٬تقدیر را چنین نوشت که اندوه٬انباشته ی زیباترین روزهای عشق؛شب٬بهترین سوغاتی ستاره هاست.. نگاه کن؛وقتی ستاره ای به زمین می نشیند٬آسمان چطور دست به دامان ابر می شود!!! ببخش٬شکایتی نیست.هرچه باشد٬شکست٬تنها یادگار دوست داشتن است.. دیر فهمیدمت...... دیگر نه پایی دارم که پا به پای بودنت بدوم٬نه نگاهی که در انتظارت بمانم.واژه ها را هم پیدا نمی کنم. این دست ها هم ٬دیگر از سرما یخ زده است! کمی دور تر از خیال من و تو٬پچ پچ ها را می شنوی؟! می گویند :اگر نباشی بغضم سبک می شود.آنوقت تنها من می مانم و من.آنوقت دیگر نه فریاد میکنم نه سکوت .آنوقت دیگر پاهایم آبله نمی زنند از این همه دویدن پی ات! می گویند:اگر نباشی به هیچ جای من و این دنیا بر نمی خورد. آنوقت فقط من می مانم و این همه شعر که میدانم در انتظار نگاهم هستند. آنوقت فقط من می مانم و این همه دلتنگی هایی که بی قرار بودنم می شوند.آنوقت فقط من می مانم و این همه نگاه که می دانم برای فردایشان دستهایم را می خواهند. می گویند:اگر نباشی٬ خنده با نگاهم آشتی می کند! می گویند:اگر نباشی دوباره به یاد می آورم بهار کی از راه می رسد! می گویند: اگر نباشی... نگاه از من پنهان نکن! آنها می گویند٬اما من.. هنوز هم همه ی فصل ها را تنها پائیز می بینم٬ هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه٬ هنوز هم در پی عطر یاس هستم و هق هق نبودنت٬ هنوز هم دست هایت را می خواهم٬ و هنوز هم ..د..و..س..ت..ت..د..ا....
دلم گرفت از این روزها از
این روزهای بی نشون
از این همه در به دری از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از ادما از آدمای مهربون
از این مترسکهای بد از همدلهای همزبون
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا توئی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره از غمهای رنگ و و وارنگ
از جمله دوست دارم دروغهای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزها از ادما از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون از اون خدای آسمون
(فریدون)

حالا که ديگه مجبوريم
با هم ديگه وداع کنيم
بيا به ياد اون روزا
همديگرو دعا کنيم
يه وقت ديدي دعا گرفت
خدا نذاشت جدا بشيم
اي واي داره فردا مياد
بايد دست به دعا بشيم
با قلب پاکت از خدا
بخواه منو صبرم بده
هنوز نرفتي از پيشم
دوريت داره زجرم ميده
کي مي خواد فردا تو رو
از من بگيره
كاش خونش ويرون بشه آتيش بگيره
عزيزم يادت نره
دنيا دو روزه
نميخوام فردا دلت
واسم بسوزه
اي خدا حتي اگه
دوستم نداره تو ميتوني
نذاري تنهام بذاره
(مجید خراطها)
هفته سپيد و سياه
شنبه من بد بد
روز عشق سرسری
گریه های بیخودی
خنده بی خبری
صبح یکشنبه میاد
مثل یه قهوه سرد
شکل بی شکل کشیش
بر سر صلیب درد
غیبت عشقه که مارو می کشه
سیل بی رحمه، بهارو می کشه
دفتر دوشنبه های بی کسی
میگه تار موی یارم کم شده
روی روسریش باید خط بکشم
وقتی رخت خونه مون پرچم شده
از سر سه شنبه های موج و کف
هر پناهنده یه قایق می خره
ساحل از شکسته های ما پره تا بخواهی صدفای بی سره
غیبت عشقه که مارو می کشه سیل بی رحمه، بهارو می کشه
عصر چارشنبه هنوز
میگه یک بیرق بدوز
بی شناسنامه بسوز
آدم روز به روز
روز پنجشنبه میاد
جوری که نیومده
سرخ سرخ و داغ داغ
مثل یک آتشکده
جمعه از لهجه دریا خیس خیس
میگه قصه دو ماهی بنویس
غیبت عشقه که مارو می کشه
سیل بی رحمه، بهارو می کشه
سیل بی رحمه، بهارو می کشه
(گوگوش)